تبليغاتX
عباس جمعه پور - و سفره هایشان را بر روی مزار هایشان گسترده بودند

عباس جمعه پور

ای کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود

و سفره هایشان را بر روی مزار هایشان گسترده بودند

عصر پنجشنبه بود و طبق معمول همیشه با خانواده به بهشت صادق رفته بودیم. همه دور مزار بابا جمع شدیم و فاتحه و قرآن خوندیم . بعدش مثل همیشه یه سر به مزار بابا بزرگ و مامان بزرگ و عمو کریمو دیگر اموات.

هرچی می گشتم مزار بابا بزرگ  را پیدا نمی کردم .هوا داشت رو به تاریکی می رفت .

خواستم تا هوا تاریک نشده اونجا را ترک کنم

اما راهم را گم کرده بودم.

روی هر مزار سفره ای پهن شده بود وبر سر هر سفره یک نفر نشسته.

اولین بار بود که چنین چیزی را می دیدم و تو ذهنم این علامت سؤال داشت رژه می رفت.

قبرستان حال و هوای عجیبی داشت.

شب بود اما از عصر شلوغ تر. به زور بایداز کنار قبرها رد می شدم.

زنی که روی یکی از قبرها نشسته بود و مشغول خوردن خوراکی های رنگارنگ یه مرتبه تو چشام زل زد و گفت:

دختر جون حواست باشه که پا تو سفره ی من نذاری.

صداش یه جور عجیبی بود.

نگاهش عجیب تر.

دلم لرزید.

خدای من

درست حدس زده بودم این جمعیت کثیر همه آنهایی بودند که دستشان از دنیا کوتاه شده بود.

دست و پایم می لرزید .

خدای من نکنه من هم مردم که  هم کلام آنها شدم.

وحشت زده از میان آن جمعیت عبور  کردم تا به نزدیک گلزار شهدا رسیدم.

اما هنوز در خروجی را پیدا نکرده بودم.

یکی از مادر بزرگ هایم را دیدم که داشت ظرفش را پر از آب می کرد.

خوشحال بود و سرزنده

او را که دیدم از ترسم کاسته شد با هیجان صدایش زدم .

اما مامان بزرگ تا منو دید رنگ از صورتش پرید و گفت :تو اینجا چی کار میکنی؟

زود باش تا هوا کاملا تاریک نشده اینجا رو ترک کن.

گفتم راه را گم کردم.

دستمو گرفت و منو با خودش برد تا نزدیک در گلزار شهدا و بهم گفت: بقیه اش را خودت تنهایی باید بری.

هر چی اصرارش کردم و گفتم حالا که تا اینجا اومدی بیا بریم خونه

گفت: نه من از اینجا به بعد را دیگه اجازه ندارم که بیام.

باهاش خداحافظی کردم و او همونجور که به دیوار تکیه داده بود با نگاه مهربونش قدم هامو دنبال می کرد.

همونجور که درگیر افکارم بودم سوار تاکسی شدم و دل تو دلم نبود که زود برسم خونه و همه چیز را تعریف کنم اما هنوز به  سه راه بهشت صادق نرسیده از خواب بیدار شدم.

حال عجیبی داشتم و حیرت زده از خوابی که دیده بودم

اون سفره ای که آن عزیزان روی مزارشون پهن کرده بودند چیزی نبود جز نتیجه ی تلاوت قرآن و فاتحه ها و چیز هایی که خانواده ها ویا دوستانشون براشون خیرات کرده بودند

اما چیز عجیب این بود که اصلامزار اون مامان بزرگ من بهشت صادق نبود.


روح همشون شاد


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 2:26  توسط یادگار بابا  |