الا ای لاله ی خوشبو، عزیز آل پیغمبر
که بهر دین و قرآنت چنین گردیده ای پرپر
شده زین غم، گل خاتم، مدینه غرق در ماتم
دوصد لعنت بر آن کس باد که مسمومت نمود از زهر
شهادت ششمین شمع روشنگر و وصی پیغمبر ، حضرت امام جعفر صادق (ع) بر شما تسلیت باد.
و اشک های دانه دانه اش مرا برد به ...
همه مشغول انجام تکالیفشون بودند و منم داشتم ما بینشون راه می رفتم و نگاه می کردم تا اگه کسی مشکلی داره کمکش کنم.
یهو متوجه ی اشک های دونه دونه ی یکی از شکوفه های کلاسم شدم . خودمو بهش رسوندم می
دونستم که ناراحتیش به خاطر سختی کار نیست .
گفتم عزیز چی شده چرا گریه می کنی ؟ با چشای پر از اشکش بهم نگاه کرد و گفت: اجازه خانم معلم خواستم پاک کنم یه کوچولو کتابم پاره شد.
او با اون اشکهای ریز ریزش منو برد به سال ها پیش.
به زمانی که 10-11 سال بیشتر نداشتم. تابستون بود و عصر ها می رفتم خونه ی دختر عمو و دختر عمو بهم خیاطی یاد می داد.
چند روزی بود که داشتم روی یه پیراهن 6 ترک کار می کردم.
بابا طبق قرار همیشگی ساعت 5 از مدرسه میومد و منو می برد.
از اینکه اولین دست کارم (در اندازه ی بزرگ) آماده شده بود خیلی خوشحال بودم و نیم ساعت مونده به 5 مشغول اتوکشیدن شدم .
اتو را که از روش برداشتم قلبم تیر کشید.
اشکم سرازیر شد.
دیگه به غیر از جای اتو که وسط لباسم خالی شده بود هیچی نمی دیدم و به غیر از صدای گریه ی خودم صدایی نمی شنیدم.
یه گوشه نشستمو تا تونستم اشک ریختم.
بابا که اومد نه دیگه رنگ به رخسارم مونده بود و نه نای حرف زدن داشتم .
بابا وقتی که موضوع را فهمید گفت با با جون این لباس ارزش این همه اشک ریختنو داشت؟
و من با گریه گفتم دلم می سوزه چون براش زحمت کشیدم.
تو چشام زل زد و گفت باباجون تصور کن یه نفر بچه اش را با هزار زحمت بزرگ می کنه وقتی که شد 20 سالش تصادف می کنه و از دنیا میره.
حالا به نظرت اونا باید دلشون بسوزه یا تو؟
دستی به سر دانش آموزم کشیدمو گفتم عزیزم باید مواظب می بودی که کتابت پاره نشه اما حالا که این اتفاق افتاده دیگه نباید خودتو ناراحت کنی .
چون با گریه وزاری کاری از پیش نمی ره حالا فقط یه راه داری که اونو با چسب بچسبونی.
اما دیگه باید حواستو جمع کنی که این اتفاق تکرار نشه.
و بعد از اینکه حرفام تموم شد متوجه شدم که کوچولوی من به همون اندازه آروم شد که من اونروز با کلام بابا به آرامش رسیدم.