تبليغاتX
عباس جمعه پور

عباس جمعه پور

ای کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود

دهمین سال بی تو

ده سال پیش، مثل امروزی بود که پدر رفت... امسال که تحویل شد، دهمین هفت سینی بود که بی تو چیدیم. یا به قول قیصر دهمین سال از سالهای بی تو آغاز شد. ولی چه بی تویی؟! که هرجا تو این ده سال رفتم حضورت، خاطراتت و نام نیکت همرام بوده. نمی گم خدا رحمتت کنه که دلیلی برای رحمت نکردنت نداره...


باباجون بی تو دیگه طاقت دنیا رو ندارم
بدتر از صد تا زمستون شده روزای بهارم
کاشکی یک لحظه دیگه بشینی بابا کنارم
بپرم تو بغلت سر روی شونه هات بذارم
باورم نمیشه من که دیگه من بابا ندارم

بار آخر که دیدم تو رو بابا خوابیده بودی
افقی گشته بود اون قامت رعنای عمودی
آخرین بوسه که دادی تو به من زنده نبودی
تموم صورتت و بوسه زدم اما چه سودی
که تو خوابم تو بودی اما تو بیداری نبودی

شبهای جمعه که میشه گریه زاری میشه باز
غم میاد و شادی از دلم فراری میشه باز
چشمای مامان مث ابر بهاری میشه باز
گریه هاش روی دلم یه زخم کاری میشه باز

اشک من رو سنگ قبر بابا جاری میشه باز...


احمد جمعه پور


+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 1:27  توسط یادگار بابا  | 

ننه اسماعیل رفت و ما را با کوله باری از غم و اندوه تنها گذاشت

ننه ی اسماعیل با همه ی مهربانی ها و خوبی هایش ما را رها کرد و رفت و همه ی ما را با کوله باری از غم و اندوه تنها گذاشت.

روز 4 فروردین درست همون روزی که بابا جونم تنهام گذاشت ، زن عموی مهربونم ما رو با تمام خاطراتش تنها گذاشت و رفت.

درست یادم میاد 4 فروردین 1381 بود  بابا رفته بود و تو خونه ی ما غوغا بود

تو حیاط نشسته بودمو داشتم گریه می کردم که دیدم در حیاط باز  شد

ننه ی اسماعیل با عصای چوبیش در صورتی که یک نفر هم دستشو گرفته بود وارد شد

زن عمو از شدت گریه  می لرزید

او بزرگ و عزیز ما بود

حالا او دیگه در بین ما نیست

او که عزیز بود و با خدا

او که با قصه های جن و پری اش آرامش بخش کوچیک و بزرگ بود .

او که مهربونی و خوبی اش زبون زد عام و خاص بود.

خداجونم 

بازم یه فرشته ی دیگه رو از زمین جدا کردی ، بهترین جایگاه رو بهش عطا فرما

الهی آمین


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 22:40  توسط یادگار بابا  | 

و همیشه با منی بابای من

باباجون سلام

بابا ممنونم که همه جا باهامی

ممنونم که هیچوقت تنهام نمیذاری

بابا امروز صداتو شنیدم

3 بار منو صدا زدی

اونم توی بیداری

نمیدونم چی می خواستی بگی

بابا صداتو شنیدم

به خدا شنیدم


 هرسال بعد از تحویل سال نو  ما رو می بردی قایق سواری

بابا یادت هست این عکسو تو آخرین با هم بودنمون روی امواج خروشان دریا  گرفتم



                                                                                                                                                   

               

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 14:19  توسط یادگار بابا  | 

محرم آمد و غم یادم آمد

محرم آمد و غم یادم آمد

غم دیرین آدم یادم آمد

میان شام تاسوعای عالم

وداع تلخ بابم یادم آمد


روز تاسوعا حدود ساعت 2 بامداد مثل همین لحظه که دارم با تمام اندوه می نویسم بود که با صدای سنگ هایی که به پشت پنجره برخورد می کرد منو داداش سراسیمه به سوی در دویدیم

و دیدیم که بابا سوار بر ماشین تا پشت در اومده

در را باز کرده

اما.....

بابا جونم رفتی و ما را تنها گذاشتی

بابا می دونم که امشب تو مسجد بهبهانی ها بودی و برای امام حسین عزاداری کردی

و بعد از مراسم هم رفتی تو مسجد نشستی و گریه کردی

بابا جونم

همیشه و همه جا با هامی

و من با تمام وجود احساست می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 2:21  توسط یادگار بابا  | 

دلم تنگ است

بابا جونم

بازم دلم گرفته

چند روز بود نگرفته بودا

اما چیکار کنم دست خودم نیست

اونروز یکی از همکارام بهم  گفت امروز انگار خیلی خوشحالی

بابا جونم

اون همکارم نمی دونست که من از اون دسته آدمام که وقتی غمگینند سعی می کنند خودشونو خوشحال جلوه بدند


باباجونم

دلم برات تنگ شده

من باباجونمو می خوام

کاش شب آخر گذاشته بودی پیشت بمونم

بابایی هر چی بهت گفتم منم می خوام برای مراسم (شب تاسوعا) بمونم قبول نکردی

هر چی اصرار کردم گفتی نه من می خوام برم تو مراسم سینه زنی و تو تنها می مونی

اون شب بدترین لحظه ی زندگی من بود کاش منم مرده بودم

باباجونم اگه بودی من دیگه هیچ غمی نداشتم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 2:38  توسط یادگار بابا  | 

بهترین هدیه روز دانش آموز من

کلاس چهارم ابتدایی بودم.

هیچ وقت روز دانش آموز اون سال را فراموش نمی کنم.

جشن تموم شده بود و نوبت بهترین قسمت جشن یعنی دادن کادوها شده بود.

همه آروم پشت نیمکت هامون نشسته بودیم.

خانم اسدی معلم عزیزم که هیچ وقت مهربونی هاشو از یاد نمی برم اومد یکی یکی ما رو بوسید و یک جلد قرآن به ما هدیه داد.

همه خوشحال بودیم و شاد.

غیر از چند تا بچه ها که شروع کردند به گریه و زاری که اون کلاس معلمشون بهشون کتاب داستان هدیه داده.

هیچ وقت اون لحظه را فراموش نمی کنم که خانم اسدی با لبخند دلنشینش دستی به سرشون کشید و گفت بچه ها این بهترین هدیه است . سال های آینده هر وقت که این کتاب مقدس را باز می کنید و می خونید این روز را به یاد میارید.

و حالا سال ها از اون روز می گذره و من هرروز این هدیه زیبا را می بینم و اون روز و خانم اسدی را به یاد می آورم.

اینم یه عکس  از بهترین هدیه من:

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 23:9  توسط یادگار بابا  | 

و اشک های دانه دانه اش مرا برد به...

الا ای لاله ی خوشبو، عزیز آل پیغمبر

که بهر دین و قرآنت چنین گردیده ای پرپر

شده زین غم، گل خاتم، مدینه غرق در ماتم

دوصد لعنت بر آن کس باد که مسمومت نمود از زهر


شهادت ششمین شمع روشنگر و وصی پیغمبر ، حضرت امام جعفر صادق (ع) بر شما تسلیت باد.


و اشک های دانه دانه اش مرا برد به ...


همه مشغول انجام تکالیفشون بودند و منم داشتم ما بینشون راه می رفتم و نگاه می کردم تا اگه کسی مشکلی داره کمکش کنم.

یهو متوجه ی اشک های دونه دونه ی یکی از شکوفه های کلاسم شدم . خودمو بهش رسوندم می دونستم که ناراحتیش به خاطر سختی کار نیست .

گفتم عزیز چی شده چرا گریه می کنی ؟ با چشای پر از اشکش بهم نگاه کرد و گفت: اجازه خانم معلم خواستم پاک کنم یه کوچولو کتابم پاره شد.

او با اون اشکهای ریز ریزش منو برد به سال ها پیش.

به زمانی که 10-11 سال بیشتر نداشتم. تابستون بود و عصر ها می رفتم خونه ی دختر عمو و دختر عمو بهم خیاطی یاد می داد.

چند روزی بود که داشتم روی یه پیراهن 6 ترک کار می کردم.

بابا طبق قرار همیشگی ساعت 5 از مدرسه میومد و منو می برد.

از اینکه اولین دست کارم (در اندازه ی بزرگ) آماده شده بود خیلی خوشحال بودم و نیم ساعت مونده به 5 مشغول اتوکشیدن شدم  .

اتو را که از روش برداشتم قلبم تیر کشید.

اشکم سرازیر شد.

دیگه به غیر از جای اتو که وسط لباسم خالی شده بود هیچی نمی دیدم و به غیر از صدای گریه ی خودم صدایی نمی شنیدم.

یه گوشه نشستمو تا تونستم اشک ریختم.

بابا که اومد نه دیگه رنگ به رخسارم مونده بود و نه نای حرف زدن داشتم .

بابا وقتی که موضوع را فهمید  گفت با با جون این لباس ارزش این همه اشک ریختنو داشت؟

و من با گریه گفتم دلم می سوزه چون براش زحمت کشیدم.

تو چشام زل زد و گفت باباجون تصور کن یه نفر بچه اش را با هزار زحمت بزرگ می کنه وقتی که شد 20 سالش تصادف می کنه و از دنیا میره.

حالا به نظرت اونا باید دلشون  بسوزه یا تو؟


دستی به سر دانش آموزم کشیدمو گفتم عزیزم باید مواظب می بودی که کتابت پاره نشه اما حالا که این اتفاق افتاده دیگه نباید خودتو ناراحت کنی .

چون با گریه وزاری کاری از پیش نمی ره حالا فقط یه راه داری که اونو با چسب بچسبونی.

اما دیگه باید حواستو جمع کنی که این اتفاق تکرار نشه.

و بعد از اینکه حرفام تموم شد متوجه شدم که کوچولوی من به همون اندازه آروم شد که من اونروز با کلام بابا به آرامش رسیدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 2:42  توسط یادگار بابا  | 

سلام

باز مدرسه ها شروع شد و من هم پا به پای دانش آموزاl با شور و شوق زیاد راهی مدرسه شدم.

منم مثل اونا از شب قبلش خواب به چشام نیومد .

بی اختیار خاطره های روز اول مدرسه ی خودم برام زنده شد.

کوله پشتیمو برداشتمو همراه بابا جونم رفتم مدرسه .

بابا یه پلاستیک پر برام خوراکی خرید.

زنگ تفریح اول نه ، زنگ تفریح دوم که رفتم چیزامو بخورم ،

دیدم که چیزی تو کیفم نیست.

منم که نازک نارنجی تا زنگ آخر نشستم گریه کردم.

دوست مجرمم که دلش رحم اومده بود و تا حدودی از کرده ی خودش پشیمون شده بود،

بالأخره به جرم خودش اعتراف کرد.

وقتی که معلم عزیزم خانم پور یوسف که جا داره اینجا ازش تشکر کنم از او جواب خواست

گفت من خوراکی هاشو نخوردم و زیر درخت تو حیاط خاکشون کردم.

من که این چیزارو می شنیدم صدای گریه هام بالاتر می رفت.

خانم پوریوسف که می دونست اینا همه فیلمشه ازش خواست که بره و از زیر خاک بیرونشون بیاره و اونم رفت و دست خالی که برگشت هیچ زبونشم دراز تر که بچه ها رفتند و از زیر خاک بیرونش آوردند.

به هر حال اونروز تغذیه من فقط اشک چشام بود

و امروز اینا همه اش شده برام خاطره هایی که باهاشون زندگی می کنم.


راستی اینم اسم وبلاگ جدید منه که تصمیم دارم در باره کلاسم توش  بنویسم:www.kelas-avalihaye man .blogfa.com


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 21:44  توسط یادگار بابا  | 

و سفره هایشان را بر روی مزار هایشان گسترده بودند

عصر پنجشنبه بود و طبق معمول همیشه با خانواده به بهشت صادق رفته بودیم. همه دور مزار بابا جمع شدیم و فاتحه و قرآن خوندیم . بعدش مثل همیشه یه سر به مزار بابا بزرگ و مامان بزرگ و عمو کریمو دیگر اموات.

هرچی می گشتم مزار بابا بزرگ  را پیدا نمی کردم .هوا داشت رو به تاریکی می رفت .

خواستم تا هوا تاریک نشده اونجا را ترک کنم

اما راهم را گم کرده بودم.

روی هر مزار سفره ای پهن شده بود وبر سر هر سفره یک نفر نشسته.

اولین بار بود که چنین چیزی را می دیدم و تو ذهنم این علامت سؤال داشت رژه می رفت.

قبرستان حال و هوای عجیبی داشت.

شب بود اما از عصر شلوغ تر. به زور بایداز کنار قبرها رد می شدم.

زنی که روی یکی از قبرها نشسته بود و مشغول خوردن خوراکی های رنگارنگ یه مرتبه تو چشام زل زد و گفت:

دختر جون حواست باشه که پا تو سفره ی من نذاری.

صداش یه جور عجیبی بود.

نگاهش عجیب تر.

دلم لرزید.

خدای من

درست حدس زده بودم این جمعیت کثیر همه آنهایی بودند که دستشان از دنیا کوتاه شده بود.

دست و پایم می لرزید .

خدای من نکنه من هم مردم که  هم کلام آنها شدم.

وحشت زده از میان آن جمعیت عبور  کردم تا به نزدیک گلزار شهدا رسیدم.

اما هنوز در خروجی را پیدا نکرده بودم.

یکی از مادر بزرگ هایم را دیدم که داشت ظرفش را پر از آب می کرد.

خوشحال بود و سرزنده

او را که دیدم از ترسم کاسته شد با هیجان صدایش زدم .

اما مامان بزرگ تا منو دید رنگ از صورتش پرید و گفت :تو اینجا چی کار میکنی؟

زود باش تا هوا کاملا تاریک نشده اینجا رو ترک کن.

گفتم راه را گم کردم.

دستمو گرفت و منو با خودش برد تا نزدیک در گلزار شهدا و بهم گفت: بقیه اش را خودت تنهایی باید بری.

هر چی اصرارش کردم و گفتم حالا که تا اینجا اومدی بیا بریم خونه

گفت: نه من از اینجا به بعد را دیگه اجازه ندارم که بیام.

باهاش خداحافظی کردم و او همونجور که به دیوار تکیه داده بود با نگاه مهربونش قدم هامو دنبال می کرد.

همونجور که درگیر افکارم بودم سوار تاکسی شدم و دل تو دلم نبود که زود برسم خونه و همه چیز را تعریف کنم اما هنوز به  سه راه بهشت صادق نرسیده از خواب بیدار شدم.

حال عجیبی داشتم و حیرت زده از خوابی که دیده بودم

اون سفره ای که آن عزیزان روی مزارشون پهن کرده بودند چیزی نبود جز نتیجه ی تلاوت قرآن و فاتحه ها و چیز هایی که خانواده ها ویا دوستانشون براشون خیرات کرده بودند

اما چیز عجیب این بود که اصلامزار اون مامان بزرگ من بهشت صادق نبود.


روح همشون شاد


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 2:26  توسط یادگار بابا  | 

فرشته های مهربون


دلم براشون تنگ شده

برای خنده های کودکانه شون

برای صداقتشون

برای شیرین زبونی هاشون

برای شعر خوندناشون

برای مهربونی هاشون

برای اون لحظه ای که  وارد مدرسه می شدم و همشون دورم حلقه می زدند.

دلم براشون تنگ شده.

برای همشون.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 3:42  توسط یادگار بابا  |